پرسيدم ...
چطور ، بهتر زندگي کنم ؟
با كمي مكث جواب داد :
گذشته ات را بدون هيچ تأسفي بپذير ،
با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ،
و بدون ترس براي آينده آماده شو .
ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز .
شک هايت را باور نکن ،
وهيچگاه به باورهايت شک نکن .
زندگي شگفت انگيز است ، در صورتيكه بداني چطور زندگي کني .
پرسيدم ،
آخر .... ،
و او بدون اينكه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد :
مهم اين نيست که قشنگ باشي ... ،
قشنگ اين است که مهم باشي ! حتي براي يک نفر .
كوچك باش و عاشق ... كه عشق ، خود ميداند آئين بزرگ كردنت را ..
بگذارعشق خاصيت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسي .
موفقيت پيش رفتن است نه به نقطه ي پايان رسيدن ..
داشتم به سخنانش فكر ميكردم كه نفسي تازه كرد وادامه داد ... :
هر روز صبح در آفريقا ، آهويي از خواب بيدار ميشود و براي زندگي كردن و امرار معاش در صحرا ميچرايد ،
آهو ميداند كه بايد از شير سريعتر بدود ، در غير اينصورت طعمه شير خواهد شد ،
شير نيز براي زندگي و امرار معاش در صحرا ميگردد ، كه ميداند بايد از آهو سريعتر بدود ، تا گرسنه نماند .
مهم اين نيست كه تو شير باشي يا آهو ... ،
مهم اينست كه با طلوع آفتاب از خواب بر خيزي و براي زندگيت ، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دويدن كني ..
به خوبي پرسشم را پاسخ گفته بود ولي ميخواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به ... ،
كه چين از چروك پيشانيش باز كرد و با نگاهي به من اضافه كرد :
زلال باش ... ، زلال باش .... ،
فرقي نميكند كه گودال كوچك آبي باشي ، يا درياي بيكران ،
زلال كه باشي ، آسمان در توست .
آلبرت انیشتین
اگر انسانها در طول عمر خویش فعالیت مغزشان به اندازه یک میلیونیوم معدهشان بود، اکنون کره زمین تعریف دیگری داشت.
مکتوب - پائولو کوئیلو
مكتوب يعني نوشته شده. به نظر اعراب، نوشته شده به راستي برگردان مناسبي نيست، چون با اين كه همه چيز پيشاپيش نوشته شده، اما خداوند مهربان است، و فقط براي آن همه چيز را پيشاپيش نوشت كه ما را ياري كند.
سرگردان در نيويورك است. با اين كه قرار ملاقاتي دارد، دير از خواب بيدار مي شود؛ و وقتي هتل را ترك مي كند، مي فهمد كه پليس اتومبيلش را با جرثقيل برده. به دير قرارش مي رسد، ناهار بيش از اندازه طول مي كشد، و به مبلغ جريمه اش مي انديشد. پول زيادي است.
ناگهان، به ياد اسكناسي مي افتد كه ديروز در خيابان پيدا كرده. بين آن اسكناس و حوادثي كه آن روز صبح بر سرش آمده، رابطه غريبي مي بيند.
- كه مي داند؟ شايد اين پول را پيش از كسي يافتم كه بنا بود پيدايش كند! شايد اين اسكناس را از سر راه كسي برداشته ام كه واقعاً به آن نياز داشته. كه مي داند؟ شايد در آن چه پيشاپيش رقم خورده، دخالت كرده ام!
احساس مي كند بايد از شر اين اسكناس راحت بشود، و در همان لحظه چشمش به گدايي مي افتد كه در پياده رو نشسته. بي درنگ اسكناس را به او مي دهد و احساس مي كند ميان پديده ها تعادلي برقرار كرده است.
گدا مي گويد: يك لحظه صبر كنيد، من دنبال صدقه نيستم، من يك شاعرم و مي خواهم در ازاي اين پول، شعري برايتان بخوانم.
سرگردان مي گويد: خوب، پس كوتاه باشد، من عجله دارم.
گدا مي گويد: ((اگر هنوز زنده اي، به خاطر آن است كه هنوز به آنجا كه بايد باشي، نرسيده اي))
دکتر شریعتی
پریشانم ،
چه ميخواهي تو از جانم؟!
مرا بي آنکه خود خواهم اسير زندگي کردي.
خداوندا!
اگر روزي ز عرش خود به زير آيي
لباس فقر پوشي
غرورت را براي تکه ناني
به زير پاي نامردان بياندازي
و شب آهسته و خسته
تهي دست و زبان بسته
به سوي خانه باز آيي
زمين و آسمان را کفر ميگويي
نميگويي؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خيز تابستان
تنت بر سايهي ديوار بگشايي
لبت بر کاسهي مسي قير اندود بگذاري
و قدري آن طرفتر
عمارتهاي مرمرين بيني
و اعصابت براي سکهاي اينسو و آنسو در روان باشد
زمين و آسمان را کفر ميگويي
نميگويي؟!
خداوندا!
اگر روزي بشر گردي
ز حال بندگانت با خبر گردي
پشيمان ميشوي از قصه خلقت، از اين بودن، از اين بدعت.
خداوندا تو مسئولي.
خداوندا تو ميداني که انسان بودن و ماندن
در اين دنيا چه دشوار است،
چه رنجي ميکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است
سخنی از لقمان حکیم
روزي لقمان به پسرش گفت امروز به تو سه پند مي دهم که کامروا شوي :
اول اين که سعي کن در زندگي بهترين غذاي جهان را بخوري !
دوم اين که در بهترين بستر و رختخواب جهان بخوابي !
و سوم اين که در بهترين کاخها و خانه هاي جهان زندگي کني !!!
پسر لقمان گفت اي پدر ما يک خانواده بسيار فقير هستيم چطور من مي توانم اين کارها را انجام دهم؟
لقمان جواب داد :
اگر کمي ديرتر و کمتر غذا بخوري هر غذايي که مي خوري طعم بهترين غذاي جهان را مي دهد .
اگر بيشتر کار کني و کمي ديرتر بخوابي در هر جا که خوابيده اي احساس مي کني بهترين خوابگاه جهان است .
و اگر با مردم دوستي کني، در قلب آنها جاي مي گيري و آن وقت بهترين خانه هاي جهان مال توست
طبیب
میگویند که سقراط حکیم درراهی نشسته بود ، مردی را دید که میگریزد و مرد دیگری به دنبال اودوان دوان فریاد میزند که جانی است بگیرید بگیرید . چون به سقراط رسید. سقراط از او پرسید: جانی یعنی چه؟
گفت: یعنی میکشد.
سقراط گفت: پس بگو قصاب
گفت: نه آدم میکشد.
سقراط گفت: پس مقصودت سرباز است
گفت: نه درموقع صلح میکشد.
سقراط گفت : پس بگو جلاد است
گفت: نه وارد خانه مردم شده ، بی گناهان را میکشد.
سقراط گفت: پس بگو طبیب است.
دکتر علی شریعتی
اینجا آسمان ابریست ، آنجا را نمیدانم... اینجا شده پائیز ، آنجا را نمیدانم... اینجا فقط رنگ است ، آنجا را نمیدانم... اینجا دلتنگی است ، آنجا را نمیدانم. وقتي كه بچه بودم هر شب دعا ميكردم كه خدا يك دوچرخه به من بدهد. بعد فهميدم كه اينطوري فايده ندارد. پس يك دوچرخه دزديدم و دعا كردم كه خدا مرا ببخشد .